
۱۲ تیر ۱۳۹۰
فرق دوربین عکاسی و چشم طبیعی این است که با دوربین میشود صحنه های زشت و زوایای پنهان را مخفی کرد اما نمی توان با چشم دید و انکار کرد - این عکس حسنی که دارد این است که به سر من تبریزی نیز کلاه می گذارد و من از دیدن تبریز سیر نمی شوم و یک آن تبریز را شهری پیشرفته فرض می کنم!!- اما مشخص است که این فقط خیالی بیش نیست و تبریز ما(کمبود) ها و مشکلات زیادی دارد که این عکس توانائی کتمان و انکار حقیقت را ندارد و مشکلات و عقب ماندگیهای کلان شهری را نمی توان به این راحتی و با تصاویر بزک کرده پنهان نمود!؟وبلاگ:بایندیر
۱۱ تیر ۱۳۹۰
روی سنگ قبر هاجر ننوشتند علت مرگ نداشتن پول دارو بود !؟
مرگ هاجر روستایش را آباد و خانوادهاش را آواره کرد!؟
روی سنگ قبر هاجر ننوشتند علت مرگ نداشتن پول دارو
به هاجر گفتم: پول ندارم. هاجر گفت: برگردیم خانه خوب می شوم...
البرزنیوز: 9 سال پیش دختری 15 ساله به نام هاجر در یکی از روستاهای استان کهگیلویه و بویراحمد به دلیل فقر و نداشتن شش هزار تومان پول دارو فوت کرد. روستای هاجر پس از مرگش آباد شد اما تنها افرادی که از این آبادانی بهره ای نبردند خانواده هاجر بود
" بعد از ظهر من و هاجر از سر زمین کشاورزی مردم برمی گشتیم، هاجر فقط گریه می کرد. می گفت دلم درد می کند. پدرش برای کار به گناوه رفته بود. ماشینی هم برای اینکه او را به درمانگاه ببرم نبود. راه طولانی و جاده هم سنگلاخ؛ تراکتوری که به قلعه رئیسی گچ می برد آمبولانس هاجر شد. دکتر برایش دارو نوشت. 900 تومان می شد. سرم و آمپول نوشت اما لوازم سرم در درمانگاه نبود. در زایشگاه را هم بسته بودند. آمبولانس برای بردن او به دهدشت 6500 تومان پول می خواست این پول هزینه یک ماه زندگی مان بود و من تنها دو هزار تومان داشتم که از فروش گندمهای خانه تهیه کرده بودم. گفتم: هاجر پول ندارم. هاجر گفت: برگردیم خانه خوب می شوم... ."

جان خانم عکس هاجر را نشان داد و گفت: حیف! همین یک عکس را از صورت ماهش دارم
این وقایع مربوط به سه روز قبل از مرگ هاجر است که مادرش جان خانم آلیاز تعریف می کند. می گوید: "به هاجر که بی رمق در بستر افتاده بود و به برادرهای کوچکش که دورش نشسته بودند نگاه کردم. گریه کردم از فقر، تنهایی، از ستم روزگار. نزدیک اذان صبح دیگر کسی ناله هاجر را نشنید. هاجر سه روز استفراغ کرد، فریاد کشید، آب سرد خواست و مرد."
از هاجر خجالت کشیدم چون پول نداشتم
حمد الله، پدر هاجر نویدی که در زمان بیماری فرزندش برای کار به گناوه رفته بود، می گوید:" هاجر اوقاتی که در شهرهای دیگر کار می کردم تنها دلخوشی ام بود. وقتی می خواستم به گناوه بروم گفت که دلم گوشواره می خواهد. صورتم سرخ شد. پول نداشتم. اما الان حاضرم جانم را بدهم اما فقط یک بار گوشواره ای برایش بخرم و در گوشش بیاندازم. "
9 سال پیش در چنین روزی، هاجر نویدی منش، متولد سال 66 در روستای شوتاور از توابع بخش چاروسا شهرستان قلعه رئیسی در شهر دهدشت استان کهگیلویه و بویر احمد در تاریخ دهم تیر سال 81 فوت کرد. او به دلیل فقر خانواده و روستایش جانش را از داد. اما جان خانم هنوز هم بعد از 9 سال خودش را مقصر مرگ هاجر می داند و می گوید: هیچ شکایتی از هیچ کس ندارم. هاجرم مرد چون فقیریم و روستا امکانات نداشت
" بعد از ظهر من و هاجر از سر زمین کشاورزی مردم برمی گشتیم، هاجر فقط گریه می کرد. می گفت دلم درد می کند. پدرش برای کار به گناوه رفته بود. ماشینی هم برای اینکه او را به درمانگاه ببرم نبود. راه طولانی و جاده هم سنگلاخ؛ تراکتوری که به قلعه رئیسی گچ می برد آمبولانس هاجر شد. دکتر برایش دارو نوشت. 900 تومان می شد. سرم و آمپول نوشت اما لوازم سرم در درمانگاه نبود. در زایشگاه را هم بسته بودند. آمبولانس برای بردن او به دهدشت 6500 تومان پول می خواست این پول هزینه یک ماه زندگی مان بود و من تنها دو هزار تومان داشتم که از فروش گندمهای خانه تهیه کرده بودم. گفتم: هاجر پول ندارم. هاجر گفت: برگردیم خانه خوب می شوم... ."
جان خانم عکس هاجر را نشان داد و گفت: حیف! همین یک عکس را از صورت ماهش دارم
این وقایع مربوط به سه روز قبل از مرگ هاجر است که مادرش جان خانم آلیاز تعریف می کند. می گوید: "به هاجر که بی رمق در بستر افتاده بود و به برادرهای کوچکش که دورش نشسته بودند نگاه کردم. گریه کردم از فقر، تنهایی، از ستم روزگار. نزدیک اذان صبح دیگر کسی ناله هاجر را نشنید. هاجر سه روز استفراغ کرد، فریاد کشید، آب سرد خواست و مرد."
از هاجر خجالت کشیدم چون پول نداشتم
حمد الله، پدر هاجر نویدی که در زمان بیماری فرزندش برای کار به گناوه رفته بود، می گوید:" هاجر اوقاتی که در شهرهای دیگر کار می کردم تنها دلخوشی ام بود. وقتی می خواستم به گناوه بروم گفت که دلم گوشواره می خواهد. صورتم سرخ شد. پول نداشتم. اما الان حاضرم جانم را بدهم اما فقط یک بار گوشواره ای برایش بخرم و در گوشش بیاندازم. "
روی سنگ قبرش ننوشتند علت مرگ نداشتن پول دارو؛
فقط نوشتند در گلستان طبیعت، من گلی پژمرده ام.
فقط نوشتند در گلستان طبیعت، من گلی پژمرده ام.
9 سال پیش در چنین روزی، هاجر نویدی منش، متولد سال 66 در روستای شوتاور از توابع بخش چاروسا شهرستان قلعه رئیسی در شهر دهدشت استان کهگیلویه و بویر احمد در تاریخ دهم تیر سال 81 فوت کرد. او به دلیل فقر خانواده و روستایش جانش را از داد. اما جان خانم هنوز هم بعد از 9 سال خودش را مقصر مرگ هاجر می داند و می گوید: هیچ شکایتی از هیچ کس ندارم. هاجرم مرد چون فقیریم و روستا امکانات نداشت
۱۰ تیر ۱۳۹۰
۰۵ تیر ۱۳۹۰
جوانان بیکار . سرگردان و نیازمند ....یا سارق و مزاحم و حامل سلاح؟؟؟
۰۴ تیر ۱۳۹۰
۳۱ خرداد ۱۳۹۰
۳۰ خرداد ۱۳۹۰
بیا " سوته دلان " با هم بنالیم

روز اول داد میزدند که ما آمده ایم تا " روحیات شما را عظمت بدهیم !! "-حالا پس از گذشت این همه سال کاراین " بخشش!!!!" به آنجا رســــــیده که تلفن عمومـــــی هم در میهن اسلامـــــــی از دسترس (آنها که به فیض عظــــمت " آن " روح) رسیدند - در امان نیست!.
یادمان نرود ایامی را که همراه با (عوامل تحجر و تعصب و خرافه) فریاد میزدیم تا (شاه کفن نشود-این وطن، وطن نشود!)۲۶ خرداد ۱۳۹۰
انرژی " هشته ای " سیصد تومن بشته ای !؟
به گزارش البرز، قالیباف شهردارتهران در افتتاحیه جشنواره اوقات فراغت محلات شهر تهران که در برج میلاد برگزار شد گفت: در یکی از مناطق تهران که برای بازدید رفته بودیم پشت شیشه نانوایی نوشته شده بود، "نان نسیه داده نمیشود" من به عنوان شهردار شوکه شدم که مگر کسی هم هست که نان نسیه بگیرد؟!. بعد از تحقیقی که انجام دادم دیدم افرادی هستند که پول خرید نان در حد ضروریات خود را هم ندارند
۲۴ خرداد ۱۳۹۰
نیاز یک طرفه ، مایه درد سره!!؟
اشتراک در:
پستها (Atom)











































